غزل

عشق، شوری در نهاد ما نهاد

جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند

جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد

آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد

راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت

کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت

جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد

جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود

لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه‌ای

هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت

نام آن حرف آدم و حوا نهاد

حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد

منتی بر عاشق شیدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بدید

تهمتی بر چشم نابینا نهاد

یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:

فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد

کام فرهاد و مراد ما همه

در لب شیرین شکرخا نهاد

بهر آشوب دل سوداییان

خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود

این همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان

حسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا عراقی را بدید

نام او سر دفتر غوغا نهاد

غزلیات عراقی

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا

سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا

یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی

ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما

آخر کجا می‌خوانیم گفتا برون از جان و جا

از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران

بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا

تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی

دل بر غریبی می‌نهی این کی بود شرط وفا

آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده

آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا

این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله

چون برنمی‌گردد سرت چون دل نمی‌جوشد تو را

بانگ شتربان و جرس می‌نشنود از پیش و پس

ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما

خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی‌هوش ما

نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

 دیوان شمس.غزل شماره 17

مناجات

صدهزاران دام و دانه ست ای خدا / ما چو مرغان حریص بینوا

دم به دم ما بسته ی دام نویم / هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

می رهانی هر دمی ما را و باز / سوی دامی می رویم ای بی نیاز

ما در این انبار گندم می کنیم / گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش / کین خلل در گندم است از مکر موش

اول ای جان دفع شر موش کن / وآنگهان در جمع گندم کوش کن

گر نه موشی دزد در انبار ماست / گندم اعمال چل ساله کجاست؟

گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیچ غم

چون عنایاتت بود با ما مقیم / کی بود بیمی ازآن دزد لئیم

مثنوی مولوی / دفتر اول 

کاریکلماتور

هميشه قبل از خودم شستم خبردار مي شود.

لوازم آرايش به لوازم جادويي تغيير نام داد.

کسي که از واقعيت ها بهره مي گيرد رباخوار نيست.

پرنده پس از فرار از قفس، از بهار نشان لياقت گرفت.

خودروها تکامل پيدا کرده اند؛ اما خيلي از آدم ها هنوز انسان نشده اند.

بعضي از خانم ها از ترس پيري پا به «سن» نمي گذارند.

هر وقت او را مي بينم کمي مکث مي کنم، مثل ويرگول.

تمام زندگي ام قسطي است، اما گوشم بدهکار نيست.

تفاوت ديد من و تو در نمره عينکمان است.

خوش به حال فقير که يک حرف از غني بيشتر دارد.

وقتي «رُخ»ت مرا کيش داد «مات» نگاهت شدم.

از ماجراي عشقمان، موهايم روسفيد بيرون آمدند.

خيلي سخت است هم روي قولت بايستي و هم زير پا نگذاري اش.

شاید کشمش همان انگور بازنشسته باشد.

بعضي از آدم ها درظلمات انديشه خود غرق مي شوند.

بعضي ها خط لبشان نستعليق است.

حالم را به هم نزن، غم هايم به تازگي ته نشين شده است.

خاطره جايي براي « رويا» باقي نگذاشت.

دهانم پُر از حرف است، حيف با دهان پُر نبايد سخن گفت.

******************************** ****

بعضي ها رو دست ندارند و بعضي ها زير دست

عدد يک را دست کم نگيريد، يک عمر، يک زندگي، يک انسان!

آن هايي که بلند فکر مي کنند هيچ وقت کوتاه نمي آيند.

عاشق با «تلسکوپ» به دنيا نگاه مي کند و حسود با ميکروسکوپ

بدون عينک تمام سازها را تار مي بينم.

وقتی از چشمم افتاد دست و پایش زخمی شد .

بهترين ساعت دنيا، ساعتي بود که ديدمت.

در دنیا یک چیز است که فقط به خاطر تو می تپد و آن قلب خودت است.



نام بزرگ

آیینه ی باران و بهار چمنی

شادابی بوستان و سرو سمنی

بیرون ز تو نیست آن چه می خواسته ام

فهرست کتاب آرزوهای منی


همسفر

بیا و پرده ای در ساز من باش

رهایی را پر پرواز من باش

ازین شب تا به شهر صبح پوید

چراغی در ره آواز من باش


آرزو

به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

استاد شفیعی کدکنی



در ستایش رسول اکرم (ص)

"محمد" (ص)کافرینش هست خاکش 

هزاران آفرین برجان پاکش

چراغ افروز چشم اهل بینش 

 طراز کارگاه آفرینش

سر و سرهنگ میدان وفا را  

سپه سالار و سر خیل انبیا را

ریاحین بخش باغ صبحگاهی

 کلید مخزن گنج الهی

یتیمان را نوازش در نسیمش 

 از آن جا نام شد دُر یتیمش

به معنی کیمیای خاک آدم 

 به صورت توتیای چشم عالم

ز شرع خود نبوت را نوی داد 

خرد را در پناهش پیروی داد

اساس شرع او ختم جهانست 

 شریعت ها بدو منسوخ از آنست

من آن تشنه لب غمناک اویم 

 که او آب من و من خاک اویم

به خدمت کرده ام بسیار تقصیر 

چه تدبیر ای نبی الله چه تدبیر

کنم درخواستی زان روضه پاک 

 که یک خواهش کنی در کار این خاک

برآری دست از آن بردیمانی 

 نمائی دست برد آن گه که دانی

کالهی بر"نظامی" کاربگشای 

ز نفس کافرش زُنّار بگشای

دلش در مخزن آسایش آور

 بر آن بخشودنی بخشایش آور

اگر چه جرم او کوه گران است 

 ترا دریای رحمت بیکرانست

بیامرزش روان آمرزی آخر 

 خدای رایگان آمرزی آخر 

نظامی گنجوی 

بازم بارون

شبا مستم ز بوی تو ، خیالم ها ز روی تو

خرامون از خیال خود ، گذر کردم ز کوی تو

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

گناه من تویی جادو ، نگاه من تویی هر سو

مرا از خواب من بانو ، تویی صیاد منم آهو

شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و

خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

بازم بارون....

سجاده عشق

ظهر خون مولا به تسبیح و نماز

درمیان خیمه ها راز و نیاز

محشری شد چون وضو سازد به خون

قبله اش عشق است و تسبیحش جنون

کربلا سجاده ی مولای عشق

روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند

چشم بر مولای محشر دوختند

 

پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز

گفت یارب من حسینم در نماز

گویدش یارب ذبیح الله منم

پاره پاره قطعه قطعه این تنم

هر نفس ذکرم فقط نام تو باد

مست مست از دُردی جام تو باد

تن که ارزان است گو جان می دهم

هرچه خواهی تو بگو آن می دهم

 

خوانمت امروز در میدان جنگ

آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ

امتحان کن که چون عاشق شدم

بی کفن بی سر ترا لایق شدم

مهر تو گردد به جان من فزون

چون ببینم کودکانم غرق خون

کو قیامت تا تماشایم کند

کو توانی تا که حاشایم کند

 

کربلا سجاده ی مولای عشق

روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند

چشم بر مولای محشر دوختند

تاب بنفشه

تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو

پرده ی غنچه می دِرد خنده ی دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه ی تاج سلطنت می شکند گدای تو

خرقه ی زهد و جام می گر چه نه در خور همند

این همه نقش می زنم  از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

چند رباعی از حکیم عمر خیام

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری 


ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست 

بی باده ی ارغوان نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست 


این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست

در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او می بینی 

دستی است که بر گردن یاری بوده ست 


چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت