تقدیر
زخم خورديم، شكستيم، زمينگير شديم
محو در پوچترين فلسفه «تقدير» شديم
در حضور غزل و شعر حماسي افسوس
آنقدر مرثيه خواندند كه ما پير شديم
بسكه تا آينه گفتيم شكستند آنرا
سنگ در ديده هر آينه تعبير شديم
وا اسف در دل اين آتش بيشرم زمان
جلگه جلگه برهوت از تب تبخير شديم
تا به كي شرح ستمكاري ظلمت بدهيم
از به يادآوري حادثه دلگير شديم
ما كه هرگز نسپرديم شرف را به شعار
همه آواره و محكوم به زنجير شديم
آسمان صحنه اين واقعه را شاهد باش
كه پريديم ولي زود زمينگير شديم
محو در پوچترين فلسفه «تقدير» شديم
در حضور غزل و شعر حماسي افسوس
آنقدر مرثيه خواندند كه ما پير شديم
بسكه تا آينه گفتيم شكستند آنرا
سنگ در ديده هر آينه تعبير شديم
وا اسف در دل اين آتش بيشرم زمان
جلگه جلگه برهوت از تب تبخير شديم
تا به كي شرح ستمكاري ظلمت بدهيم
از به يادآوري حادثه دلگير شديم
ما كه هرگز نسپرديم شرف را به شعار
همه آواره و محكوم به زنجير شديم
آسمان صحنه اين واقعه را شاهد باش
كه پريديم ولي زود زمينگير شديم
+ نوشته شده در هفدهم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 20:36 توسط ساقی
|
سلام