مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است


عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حيراني و بهت مردم


گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني غم تا فردا


خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنه تر از شمشير است


مستم از جام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياريست نگو سهو شده


من ورسوايي اين بار گناه
تو تنهايي و چشم سياه


از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان بگذر


ميل ديوانه به دين عشق تو شد
جاده شك به يقين عشق تو شد


مستم از جام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني

  افشين يداللهي