چراغانی ات کنند

از باغ مي برند  چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند


يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند


يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

نتیجه

با اين مرام تلخ غزل بي نتيجه است

تبديل زهر هم به عسل بي نتيجه است



هر قدر هم قدم بگذاري نمي رسي

اين راه تا غروب ازل بي نتيجه است



مردانگي به حرف به کرسي نشاندن است

اي جنگجوي خسته عمل بي نتيجه است



شمشير سر شکافته ات را غلاف کن

صفين و نهروان و جمل بي نتيجه است



بتها غرور حکم خدا را شکسته اند

ديگر تبر زدن به هبل بي نتيجه است

بانو

امشب براي درد من درمان بياور

برگرد خوب من به من ايمان بياور

 

چندي ست در خود يک نفر گم کرده دارم

راهي به سمت غربت انسان بياور

 

وقتي که بغض پنجره پايان ندارد

سهم سکوت گريه را طوفان بياور

 

بگذار يک شب پر ز احساس تو باشم

خشکيده ايمانم ، نمي باران بياور

 

بنويس، تنهائي ما قانون دنياست

بانو،به تنها ئيمان ايمان بياور

سعدی


دیر آمدیای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست

بر آتش عشقت آب تدبیر

چندان که زدیم بازننشست

از روی تو سر نمیتوان تافت

وز روی تو در نمیتوان بست

 از پیش تو راه رفتنم نیست

چون ماهی اوفتاده در شست

سودای لب شکردهانت

بس توبه صالحان که بشکست

ای سرو بلند بوستانی

در پیش درخت قامتت پست

 بیچاره کسی که از تو ببرید

آسوده تنی که با تو پیوست

چشمت به کرشمه خون من ریخت

وز قتل خطا چه غم خورد مست

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمیتوان جست

ور سر ننهی در آستانش

دیگر چه کنی دری دگر هست