سعدی
دیر آمدیای
نگار سرمست بر آتش عشقت آب تدبیر چندان که زدیم بازننشست از روی تو سر نمیتوان تافت وز روی تو در نمیتوان بست سودای لب شکردهانت در پیش درخت قامتت پست بیچاره کسی که از تو ببرید چشمت به کرشمه خون من ریخت وز قتل خطا چه غم خورد مست سعدی ز کمند خوبرویان تا جان داری نمیتوان جست دیگر چه کنی دری دگر هست
|
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 20:52 توسط ساقی
|
سلام