مشتاق لقاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون زچه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سرّی است که کس محرم آن نیست
گر سر برود سرّ تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مخفر تبریز
رحم آر که ما سوخته ی داغ خداییم.
دیوان کبیر/ حضرت مولوی
+ نوشته شده در سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:41 توسط ساقی
|
سلام