دو مرغ عشق به من خيره ماده اند -چرا؟

خيال نيست, که حس کرده اند جاي ترا -

 

که خالي است کنار م و بباورشان

سوال مانده که آيا منم برابرشان؟

 

شکسته , خسته, نشسته, و دود قليان اش

کشيده هاله اي از وهم روي چشمان اش؟

 

دو مرغ عشق از آدمي نمي دانند

به جاي حال من از حال خويش مي خوانند :

           

من و تو تا نفس باشه من و تو

من و تو تا قفس باشه من و تو

من و تو حرفمون حرف هوس نيست

من و تو از هوس باشه من و تو

 

نُکي به چَه چَه همخوان خويش تُک مي زد

لبي به قُلقُل قليان خويش پک مي زد

 

خلاصه اين که در آن جاي گمشده در دود

چقدر جاي تو و جاي شعر خالي بود