جای خالی
دو مرغ عشق به من خيره ماده اند -چرا؟
خيال نيست, که حس کرده اند جاي ترا -
که خالي است کنار م و بباورشان
سوال مانده که آيا منم برابرشان؟
شکسته , خسته, نشسته, و دود قليان اش
کشيده هاله اي از وهم روي چشمان اش؟
دو مرغ عشق از آدمي نمي دانند
به جاي حال من از حال خويش مي خوانند :
من و تو تا نفس باشه من و تو
من و تو تا قفس باشه من و تو
من و تو حرفمون حرف هوس نيست
من و تو از هوس باشه من و تو
نُکي به چَه چَه همخوان خويش تُک مي زد
لبي به قُلقُل قليان خويش پک مي زد
خلاصه اين که در آن جاي گمشده در دود
چقدر جاي تو و جاي شعر خالي بود
+ نوشته شده در بیست و یکم تیر ۱۳۸۶ ساعت 0:8 توسط ساقی
|
سلام