صدهزاران دام و دانه ست ای خدا / ما چو مرغان حریص بینوا

دم به دم ما بسته ی دام نویم / هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

می رهانی هر دمی ما را و باز / سوی دامی می رویم ای بی نیاز

ما در این انبار گندم می کنیم / گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش / کین خلل در گندم است از مکر موش

اول ای جان دفع شر موش کن / وآنگهان در جمع گندم کوش کن

گر نه موشی دزد در انبار ماست / گندم اعمال چل ساله کجاست؟

گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیچ غم

چون عنایاتت بود با ما مقیم / کی بود بیمی ازآن دزد لئیم

مثنوی مولوی / دفتر اول