هلاهل


اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته

بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته

مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است
زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته

هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته

زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!
فاضل نظری

کودکانه

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 

شادیِ شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترسم ناتموم گذوشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شده

تو لاجوردی هوس یه آب تنی

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

با اینا بهارو باور می کنم!

به یاد " فرهاد " و برای " شهریار همیشه یار "  

 

 

آیا کریسمس همان یلداست؟

مراسم شب یلدا آیا کریسمس همان یلداست

ایرانیان قدیم شادی و نشاط را از موهبت های خدایی و غم و اندوه و تیره دلی را از پدیده های اهریمنی می پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوری و شب یلدا و سنت های  دیگر در واقع بیانگر این حقیقت است كه ایرانیان پس از رهایی از بیدادگری و ستم به شكرانه بازیافتن آزادی، جشن برپا می ساختند و پیروزی نیكی بر بدی و روشنایی بر تاریكی و داد بر ستم را گرامی می داشتند.

مراسم شب یلدا آیا کریسمس همان یلداست

شب یلدا نیز یكی از این موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاریكی و تباهی و وحشت بوده و اغلب سعی می كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پلیدی و تباهی در آن راه نیابد. شب یلدا طولانی ترین شب ها است. یعنی تسلط تاریكی بر زمین از تسلط نور خورشید و روشنایی می كاهد. و چون فردای این شب روشنایی بر ظلمت غالب و روز طولانی می شود، ایرانیان تولد دوباره خورشید را كه مظهر روشنایی است جشن می گیرند.

در ایران كهن هر یك از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست. در هر ماه روزی را كه نام روز با نام ماه یكی باشد، جشن می گرفتند .

دی ماه، در ایران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستین روز دی ماه و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم، سه روزی كه نام ماه و نام روز یكی بود. و در این سی روز ماه، سه روز آن «دی» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن می گرفتند. امروز از این چهار جشن تنها شب نخستین روز دی ماه، یا شب یلدا را جشن می گیرند، یعنی آخرین شب پاییز، نخستین شب زمستان، پایان قوس، آغاز جدی و درازترین شب سال.

یلدا از نظر معنی معادل با كلمه نوئل از ریشه ناتالیس رومی به معنی تولد است و نوئل از ریشه یلدا است . واژه یلدا سریانی و به معنی ولادت است . ولادت خورشید ( مهر و میترا )  و رومیان آن را ( ناتالیس انویكتوس ) یعنی روز ( تولد مهر شكست ناپذیر   ) نامند .


آیا می دانید حكایت درخت كریسمس و ستاره بالای آن چیست ؟

از منابع رومی می دانیم که پیران و پاکان در این شب به  تپه ای رفته ، با لباس نو و مراسمی از آسمان می خواستند که آن «رهبربزرگ» را برای رستگاری آدمیان گسیل دارد و باور داشتند که نشانه زایش آن ناجی ، ستاره ایست که بالای کوهی – به نام کوه فیروزی- که دارای درخت بسیار زیبایی بوده است، پدیدار خواهد شد.

ظاهرا پس از مسیحی شدن رومیان، سیصد سال بعد از تولد عیسی مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عیسی پذیرفت، زیرا، موقع تولد او دقیقا معلوم نبود. ازین روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگار مهری هاست،

همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی كه در محاسبه روز كبیسه رخ داد . این روز به 25 دسامبر انتقال یافت


آیین شب یلدا یا شب چله

صدای پای یلدا آرام آرام به گوش می رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را برای استقبال از فرزندان می آرایند و فرزندان و نوه ها نیز از آن سوی برای دیدار بزرگان خانواده بی قرارند . برگزاری مراسم یلدا ، آیینی خانوادگی است و گردهمایی ها به خویشاوندادن و دوستان نزدیك محدود میشود .ایران كشوری با فرهنگی غنی است كه مردمانش بنا به ذوق و  سلیقه و طبیعت منطقه ای كه در آن زیست می كنند هر یك برای برگزاری سنت های كهن آداب خاص خود را دارند آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص ، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند.


فال حافظ و شاهنامه خوانی

یكی دیگر از رسم های شب یلدا، «فال حافظ گرفتن»  است اگر رسم ها و آیین های دیگر یلدا را میراثی از فرهنگ چند هزار ساله بدانیم ولی فال حافظ گرفتن در شب یلدا در سده های اخیر به رسم های شب یلدا افزوده شده است.  شاهنامه خوانی و قصه گویی پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسی برای كوچكترها نیز از آیین های یلدا است كه خاطرات شیرینی برای بزرگسالی آنها فراهم می آورد.
منبع وب سایت کودکان

هر که دارد هوس اش نه! عطش اش بسم الله

 

تا گلو گریه کند بغض فراهم شده است

چشم ها بس که مطهر شده زمزم شده است

نه فقط شاعر این شعر عزا پوشیده است!

واژه هایش همه همرنگ محرم شده است

ظهر داغی است عطش ریزی روحم گویاست

از سرم سایه ی طوبا نفسی کم شده است

هر که دارد هوس اش نه! عطش اش بسم الله

راه عشق است و به این قاعده ملزم شده است

سوکواران شما مرثیه خوان خویش اند

بی سبب نیست که عالم همه ماتم شده است

من ملک بودم و فردوس برین می داند 

این مَلِک شور که را داشت که آدم شده است

من نه مداحم و نه مرثیه سازم - اما

سرفراز آن که به توفان شما خم شده است

محمد علی بهمنی

او را می طلب

در طلب زن دایما تو هر دو دست

که طلب در راه،نیکو رهبر است

لنگ و لوک و خفته شکل بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب

گه به گفت و گه به خاموشی و گه

بوی کردن گیر،هر سو بویِ شه

مثنوی / دفتر سوم

دلم گرفته برایت

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت

 دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت

 نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز

كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت

 ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي

 برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت

 تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست

 نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

 كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟

 به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك

به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت

"دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است

 سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت! حسین منزوی

تو ، میدمی و آفتاب میشود

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود


نگاه کن
تمام هستیم خراب میشود
شراره ای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبرد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب میشود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانی ام
فراتر از ستاره مینشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم


چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان


نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بی کران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو ، میدمی و آفتاب میشود

نیایش

 

 مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است


عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حيراني و بهت مردم


گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني غم تا فردا


خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنه تر از شمشير است


مستم از جام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياريست نگو سهو شده


من ورسوايي اين بار گناه
تو تنهايي و چشم سياه


از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان بگذر


ميل ديوانه به دين عشق تو شد
جاده شك به يقين عشق تو شد


مستم از جام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني

  افشين يداللهي

مشتاق لقاییم

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم   

کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم

بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم

زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم

وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم

حلاج وشانیم که از دار نترسیم

مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود

اکنون زچه ترسیم که در عین بلاییم

ما را به تو سرّی است که کس محرم آن نیست

گر سر برود سرّ تو با کس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مخفر تبریز

رحم آر که ما سوخته ی داغ خداییم.

دیوان کبیر/ حضرت مولوی

بهار

بهار بهار

صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار

                            چه اسم آشنایی؟!

صدات میاد .... اما خودت کجایی

وابکنیم پنجره ها رو یا نه؟

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

عید آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل

باغچه ی ما یه گلدون

خونه ی ما همیشه

منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

آخ... که چه زود قلک عیدیامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

 

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد

خنده به دل مردگی زمین کرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه آشنا کرد

محمد علی بهمنی / کتاب غزل