باران / عمران صلاحی
يك نفر آمد و بر پنجره ام گِل ماليد
ولي من منتظر بارانم
دريك هواي سرد پس از باران
مردي رميده بخت
با سرفه هاي سخت
ديدم كه پهن مي كرد
عرياني خودش را
روي طناب رخت
+ نوشته شده در یکم دی ۱۳۸۵ ساعت 22:41 توسط ساقی
|
سلام