دردي عظيم دردي ست
 با خويشتن نشستن
 در خويشتن شكستن


وقتي به كوچه باغ
 مي برد بوي دلكش ريحان را
 بر بالهاي خسته خود باد
 گويي كه بوي زلف تو را مي داد


وقتي كه گام سحر رباي تو
وز پله هاي وهم سحرگاهي
گرم فرار بود
 در چشمهاي من
ابر بهار بود


برگرد
 در اين غروب سخت پر از درد
 محبوب من به بدرقه من
 برگرد