دلبری هات
دنيا شبيه توست مثل دلبري هات
چيزي شبيه رنگ رنگ روسري هات
مثل شکوه بادبادک بازي باد
وقتي که مي رقصاندش بازيگري هات
چيزي شبيه دل به لبخند تو دادن
مثل گل ترديد در نا باوري هات
افسوس اما شهر ارزان مي فروشد
در پارکهاي شوخ، شرم دختري هات
اي شهرزاد قصه هاي سالها پيش
افسانه ام کن با تب افسونگري هات
گم کرده ام آه اي هزار و يک درد
خورشيد را قصه ي ديو و پري هات
شاهي؟ گدايي؟ مرشدي؟ پيري؟ چه هستي؟
دل بسته ام عمري است بر پيغمبري هات
امشب عمو زنجير باف قصه ام را
آورده ام در حلقه ي پا منبري هات
نذر مرا با کاسه اي گندم ادا کن
تا پر بگيرم در حريم پاپري هات
امروز يادم کن که فردا ديگر از من
گردي نخواهد خاست با يادآوري هات
+ نوشته شده در هشتم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 20:32 توسط ساقی
|
سلام