ساقی شعر

ادبی

در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کلید هر چه در دستم بود

زیباتر از این خواب ندیدم خوابی

بیدار شدم دست تو در دستم بود

 

تا عشق تو داغ بر جبین می ریزد

چشمم همه اشک آتشین می ریزد

هجران تو را اگر شبی آه کشم

خاکستر ماه بر زمین می ریزد

 

دل،عشق پر از رنگ و ریا دوست نداشت

یک لحظه تو را ز من جدا دوست نداشت

ای آینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تو را دوست نداشت

 

باران که ببارد همه عاشق هستند/ایرج زبردست

 

+نوشته شده در سوم خرداد 1393ساعت13:25توسط ساقی | |

همیشه قبل از خودم شصتم خبردار می شود.

لوازم آرايش به لوازم جادويي تغيير نام داد.

کسي که از واقعيت ها بهره مي گيرد رباخوار نيست.

پرنده پس از فرار از قفس، از بهار نشان لياقت گرفت.

خودروها تکامل پيدا کرده اند؛اما خيلي از آدم ها هنوز انسان

نشده اند.

بعضي از خانم ها از ترس پيري پا به «سن» نمي گذارند.

هر وقت او را مي بينم کمي مکث مي کنم، مثل ويرگول.

تمام زندگي ام قسطي است، اما گوشم بدهکار نيست.

تفاوت ديد من و تو در نمره عينکمان است.

خوش به حال فقير که يک حرف از غني بيشتر دارد.

وقتي «رُخ»ت مرا کيش داد «مات» نگاهت شدم.

از ماجرای عشقمان،موهایم رو سفید بیرون آمدند.

خیلی سخت است هم روی قولت بایستی و هم زیر پا نگذاریش

شاید کشمش همان انگور بازنشسته باشد.

بعضي از آدم ها درظلمات انديشه خود غرق مي شوند.

بعضي ها خط لبشان نستعليق است.

حالم را به هم نزن، غم هايم به تازگي ته نشين شده است.

خاطره جايي براي « رويا» باقي نگذاشت.

دهانم پُر از حرف است، حيف با دهان پُر نبايد سخن گفت.

******************************** ****

بعضي ها رو دست ندارند و بعضي ها زير دست

عدد يک را دست کم نگيريد، يک عمر، يک زندگي، يک انسان!

آن هايي که بلند فکر مي کنند هيچ وقت کوتاه نمي آيند.

عاشق با «تلسکوپ» به دنيا نگاه مي کند و حسود با ميکروسکوپ

بدون عينک تمام سازها را تار مي بينم.

وقتی از چشمم افتاد دست و پایش زخمی شد .

بهترين ساعت دنيا، ساعتي بود که ديدمت.

در دنیا یک چیز است که فقط به خاطر تو می تپد و آن قلب خودت است.



 

 

+نوشته شده در یکم آذر 1392ساعت1:25توسط ساقی | |

نام بزرگ

آیینه ی باران و بهار چمنی

شادابی بوستان و سرو سمنی

بیرون ز تو نیست آن چه می خواسته ام

فهرست کتاب آرزوهای منی


همسفر

بیا و پرده ای در ساز من باش

رهایی را پر پرواز من باش

ازین شب تا به شهر صبح پوید

چراغی در ره آواز من باش


آرزو

به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

استاد شفیعی کدکنی



+نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1391ساعت23:3توسط ساقی | |

"محمد" (ص)کافرینش هست خاکش 

هزاران آفرین برجان پاکش

چراغ افروز چشم اهل بینش 

 طراز کارگاه آفرینش

سر و سرهنگ میدان وفا را  

سپه سالار و سر خیل انبیا را

ریاحین بخش باغ صبحگاهی

 کلید مخزن گنج الهی

یتیمان را نوازش در نسیمش 

 از آن جا نام شد دُر یتیمش

به معنی کیمیای خاک آدم 

 به صورت توتیای چشم عالم

ز شرع خود نبوت را نوی داد 

خرد را در پناهش پیروی داد

اساس شرع او ختم جهانست 

 شریعت ها بدو منسوخ از آنست

من آن تشنه لب غمناک اویم 

 که او آب من و من خاک اویم

به خدمت کرده ام بسیار تقصیر 

چه تدبیر ای نبی الله چه تدبیر

کنم درخواستی زان روضه پاک 

 که یک خواهش کنی در کار این خاک

برآری دست از آن بردیمانی 

 نمائی دست برد آن گه که دانی

کالهی بر"نظامی" کاربگشای 

ز نفس کافرش زُنّار بگشای

دلش در مخزن آسایش آور

 بر آن بخشودنی بخشایش آور

اگر چه جرم او کوه گران است 

 ترا دریای رحمت بیکرانست

بیامرزش روان آمرزی آخر 

 خدای رایگان آمرزی آخر 

نظامی گنجوی 

+نوشته شده در یکم آبان 1391ساعت22:25توسط ساقی | |

شبا مستم ز بوی تو ، خیالم ها ز روی تو

خرامون از خیال خود ، گذر کردم ز کوی تو

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

گناه من تویی جادو ، نگاه من تویی هر سو

مرا از خواب من بانو ، تویی صیاد منم آهو

شب تنهایی و زار و ، کسی هرگز نبود یار و

خراب یاد تو بودم ، تو بردی از نگات مارو

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم

بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم

بازم بارون....

+نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1390ساعت23:16توسط ساقی | |

ظهر خون مولا به تسبیح و نماز

درمیان خیمه ها راز و نیاز

محشری شد چون وضو سازد به خون

قبله اش عشق است و تسبیحش جنون

کربلا سجاده ی مولای عشق

روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند

چشم بر مولای محشر دوختند

 

پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز

گفت یارب من حسینم در نماز

گویدش یارب ذبیح الله منم

پاره پاره قطعه قطعه این تنم

هر نفس ذکرم فقط نام تو باد

مست مست از دُردی جام تو باد

تن که ارزان است گو جان می دهم

هرچه خواهی تو بگو آن می دهم

 

خوانمت امروز در میدان جنگ

آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ

امتحان کن که چون عاشق شدم

بی کفن بی سر ترا لایق شدم

مهر تو گردد به جان من فزون

چون ببینم کودکانم غرق خون

کو قیامت تا تماشایم کند

کو توانی تا که حاشایم کند

 

کربلا سجاده ی مولای عشق

روی دوشش آتشین شولای عشق

قدسیان آسمانی سوختند

چشم بر مولای محشر دوختند

+نوشته شده در ششم آذر 1390ساعت0:22توسط ساقی | |

تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو

پرده ی غنچه می دِرد خنده ی دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه ی تاج سلطنت می شکند گدای تو

خرقه ی زهد و جام می گر چه نه در خور همند

این همه نقش می زنم  از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

+نوشته شده در ششم مرداد 1390ساعت14:5توسط ساقی | |

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری 


ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست 

بی باده ی ارغوان نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست 


این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست

در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او می بینی 

دستی است که بر گردن یاری بوده ست 


چون بلبل مست راه در بستان یافت

روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت 




+نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت23:5توسط ساقی | |


اين طرف مشتي صدف آنجا كمي گل ريخته
موج، ماهيهاي عاشق را به ساحل ريخته

بعد از اين در جام من تصوير ابر تيره‌ ايست
بعد از اين در جام دريا ماه كامل ريخته

مرگ حق دارد كه از من روي برگردانده است
زندگي در كام من زهر هلاهل ريخته

هر چه دام افكندم، آهوها گريزان‌تر شدند
حال صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهي جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا مي‌گذارم دامني دل ريخته

زاهدي با كوزه‌اي خالي ز دريا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته!
فاضل نظری

+نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت1:3توسط ساقی | |

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 

شادیِ شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترسم ناتموم گذوشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شده

تو لاجوردی هوس یه آب تنی

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

با اینا بهارو باور می کنم!

به یاد " فرهاد " و برای " شهریار همیشه یار "  

 

 

+نوشته شده در یکم بهمن 1389ساعت22:39توسط ساقی | |